السيد ابن طاووس ( مترجم : بخشايشي )
221
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي )
آگاه باش كه رأى وخرد تو بسيار ضعيف وناتوان ، ودوران زندگى وعيشت به سرعت فناپذير واز بين رفتنى وجمع تو رو به زوال وپريشانى است . روزى فرا مىرسد كه منادى حق فرياد بر مىآورد : " لعنت خدا بر ستمكاران وبيدادگران باد ! " اكنون من هم حمد خدا را مىگويم كه سرآغاز زندگى دودمان ما را با سعادت وآمرزش قرين ساخت وپايان زندگى ما را با شهادت سرشار از رحمت ، به پايان برد . از خداوند متعال مسألت مىدارم كه ثواب وفضل خويش را بر شهيدان تكميل فرمايد واجر ومزد آنان را افزون سازد وامانت دارى وجانشينى ما را [ از آنان به ترتيب ] خوب ونيكو قرار دهد ، زيرا خداوند بخشنده ومهربان است . تنها أو پناهگاه واميدگاه ما ونيكوترين وبهترين وكيل ومدافع حق ماست . " * * * يزيد پس از شنيدن اين خطابه غرا گفت : " فرياد ناله وصيحه صيحه زنندگان بسى پسنديده است وچقدر آسان است مرگ بر زنان داغديده نوحه گر . " پس از آن با بزرگان شام مشورت كرد كه با أسيران چه رفتارى كند . آنان با بي أدبي خاص خودشان به كشتن أهل بيت ( ع ) رأى دادند ، ولى نعمان بن بشير گفت : " بنگر كه رسول خدا ( ص ) با أسيران چگونه رفتار مىكرد ، تو نيز همان گونه رفتار كن . " داستان مرد شامي ومجلس يزيد در اين هنگام ، مردى از أهل شام به سوى فاطمة بنت حسين ( ع ) نگريست وگفت : " اى أمير المؤمنين ! اين كنيز را به من ببخش ! " فاطمه به عمه اش زينب گفت : " عمه جان ! يتيم شدم واينك مىخواهند مرا به كنيزى ببرند . " زينب ( س ) فرمود : " نه ، اين فاسق نمىتواند چنين كارى را انجام دهد . " مرد شامي از يزيد پرسيد : " اين كنيز كيست ؟ " يزيد گفت : " فاطمه دختر حسين ( ع ) وآن هم زينب دختر علي بن أبي طالب است . " مرد شامي گفت : " اى يزيد ! خدا تو را لعنت كند ! به خدا قسم من گمان مىكردم آنان أسيران رومى هستند . " يزيد گفت : " به خدا قسم تو را هم به آنان ملحق مى كنم . " سپس دستور داد أو را كشتند . راوي مىگويد : يزيد خطيبى طلبيد وامر كرد كه بالاى منبر برود ودر مورد حسين ( ع ) وپدرش بدگويى كند . خطيب بر سر منبر آمد ودر بدگويى به أمير المؤمنين